بلاخره وارد سایت مخوف مخابراتی شدم. جایی که تا
چشم کار می کند فقط عناصر ذکور میبینی. در آسانسور از یکی از خدمه تعداد خانم های
مجاز به ورود به این سایت را جویا میشوم. ظاهرا در مجموع تنها 5 خانم اینجا کار می
کنند.
غیر از من و یک مردک چینی که او هم کز کرده یک گوشه ی نزدیک به من و وانمود میکند که لپتاپش را می جورد انگار همه با این محیط و این
سیستم آشنا و اخت اند. نمی دانم چرا به نظر من یک جوری است همه چیزش...
اینجا
خبری از نهار و چای های خوشبو و داغ آقای خسروی نیست. صبح بخاطر آزمایش خون ناشتا بودم . بچه کلاغهای شکمم با سر و صدای فراوان دیوارهای معده ام را نوک میزدند. به بهانه ی جابجا کردن ماشین
از سایت زدم بیرون و کمی هله هوله از دکه ی روزنامه فروشی خریدم. ماشین در آفتاب
مانده بود. سوار که شدم "من" دیگر موقع نشستن آرام گفت
چیـــــــــــــززززز.
گرما
دلم را زد. هله هوله را نیم خورده چپاندم داخل داشبرد و باز برگشتم به سایت.
حالا آقای چینی دارد به ناخن نصفه ی من نگاه می
کند.
ناخنم دو ماه پیش گیر کرد به لبه ی زاپاس و از پوست انگشتم بیرون آمد. یک دنباله ی نسبتا بلند و نرم و سفید. تا وقتی که هنوز تازه بود و جرات نمی کردم بکنمش ظاهر چندش ناکی داشت. ناخنی که سرش بلند و سوهان خورده بود و انتهایش جایی که باید به پوست ختم میشد مثل دنباله ی زاید لباس عروس روی هوا معلق بود. بعد از مدتی که دیدم دارد به در و دیوار گیر میکند و هر بار نفسم را میبرد از بیخ گرفتمش و منتظر شدم نیمه ی بالایی که احتمالا هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده بلند شود و تمام شود.
حالا بعد از دو ماه ناخن
جدیدم جوانه زده و کلی طول میکشد به لبه ی انگشت برسد. هنوز هم کمی چندش ناک است.
دستم را مشت می کنم که دیگر نگاه کنجکاو چینی را قلقلک ندهد....
دلم برایتان بگوید که اینجا خبری از اینترنت نیست و همین مسئله بیشتر
خون به جگرم می کند. فنجانهای چای همگی زرد و لب پر اند و بوی دستمال لنگی گندیده
می دهند. "من " به همه ی آدمهای داخل سالن زبان درازی می کند و من به
فکر فرار از این زندان هستم.
پ.ن: همانطور که تابلو است، این مطلب را بعد از آزادی از سایت اکران کردم.